rss | اضافه به علاقه مندی ها | صفحه خانگی کنید | ذخیره صفحه | تماس با من | بایگانی مطالب | صفحه اول |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
در جای جای ایران عزیز افراد ناشناخته و یا کمتر شناخته شده ای هستند که در عین بی ادعائی و اندیشیدن به شهرت با هنر خویش به فرهنگ و هنر این مرزو بوم خدمات ارزنده ای انجام می دهند. و ممکن است همگی ما چند نفر از این افراد را بشناسیم که چه بسی بسن کهولت رسیده اند ولی هنوز خالصانه و برای زنده نگهداشتن آنچه از نسلهای قبل به آنها منتقل شده و بخاطر آن تعهدی که برای خود می شناسند تلاش میکنند و مایه خیر و برکت زندگی ما انسانهای غافل از همه چیز که بجز در چهار دیواری بی خیالی که یک عمر برای خود ساخته ایم هستند. اگر اندک برکتی در زندگی ما است و هنوز باریکه ای از چشمه سار بی انتهای رحمت و برکت خداوند جاری است به خاطر وجود با برکت همین پیران بی مدعاست و بدانیم که با خاموش شدن چراغ عمر این ناشناخته های زندگی ، برکتی از زندگی ما برداشته می شود. پس بیائید این هنرپروران گم شده را بیابیم و به خدمات آنها ارج نهیم که فردا بسی دیر است.
یکی از این عزیزان عزیزی است که در چند قدمی منزل پدری من زندگی میکند و حدود 80 سال از بهار زندگی اش میگذر که شاعری تواناست و اخیراَ به همت دوستانش دیوانی از او بنام « تحفه مور» به چاپ رسیده که خواندنش خالی از لطف نسیت .وی استاد میرزا حسین زارع ده آبادی متخلص به شفیق میبدی نام دارد و در سال 1305 ه.ش در میبد یزد پا به عرصه زندگی نهاداست.
در اینجا شعری بسیار زیبا از وی که در سال 1370 سروده و به حرفه شریف و مقدس پرستار اشاره میکند را برای شما همکاران و دوستان خوبم از ایشان به یادگار میگذارم باشد که همه قدر دان این عزیزان باشیم:
جنگ رنگها
رنگ سیاه گفت که هر کار از من است
تاریکی از من است و شب تار از من است
تاریکی دل شب از آن شد که دلبرم
گفتا بیـا کـه نوبـت دیدار از من است
زلف نگار و چین و شکن های دل فریب
خال سیاه کنج لب یار از من است
سرخی دوید پیش و بگفت ای سیه خموش
خون افتخار ملت بیدار از من است
سبز از چمن برون شد و سر بر کشید و گفت
لطف بهار و طلعت گلزار از من است
نشکفته غنچه گشته مصون در کنار برگ
در مهد شاخه از ستم خار از من است
آبی آسمانی از آن سوی آسمان
گفتا حیات خلقت جاندار از من است
زرد از میان جمع درخشید و جلوه کرد
زد سکه گفت گرمی بازار از من است
دادند داد خود همه الوان گونه گون
هر یک به نوبه گفت فلان کار از من است
در بین رنگها جدل و بحث در گرفت
آن گفت نار از من و وان یار از من است
رنگ سفید زد علم صلح بر زمین
یعنی صفا و صلح در اقطار از من است
زاینها گذشته فخر من این بس در جهان
رنگ لباس کار پرستار از من است
خدمتگذار خلق زد انگشت روی لب
باشید خموش که بیمار از من است
شب زنده دار شب همه شب نیست غیر من
مهرآکنی به خسته دل زار از من است
بی رنگی است برتر از الوان رنگ رنگ
رأی شما چه باشد گفتار از من است
گفتم شفیق را به چه رنگی درآمدی
افکند سر به زیر که اشعار از من است
شفیق « میبد 20/9/1370 »
نظرات شما عزیزان:
© 2008 luxe.blogfa.com Powered By : Blogfa |